من ميبينم،
و سرانگشتم را كه به تاراج ميبريد
با پلكم مينويسم
با مژههايم نقاشي ميكنم
با تكان سرم
سرودي ميسازم
پلنگي آرام بودم
پسرانم را خوردهايد
با چرمينهاي از پوستشان
برابر من راه ميرويد
چمداني پرم
كه تحمل هيچ قفلي را ندارم
شيپوري از ياد رفتهام كه همهمهاي شنيدم
و از هيجان نبرد
بر خود ميلرزم
شمس لنگرودی

این روزها پرم از دلتنگی های گاه و بی گاه.نفس که میکشم بغضی نافرجام
دو دستی گلویم را میفشارد و اشک نا خود آگاه در چشمانم حلقه میزند...
دیوار های اتاقم هم دیگر از بی تابی هایم به ستوه آمده اند...
دلم میخواست گنجشک هایی را رها کنم در اتاقم تا صبح ها با صدای جیک جیک کردن
ها و بال زدن هاشان از خواب بیدار شوم و شبها به معصومیتشان نگاه کنم تا خوابم ببرد..
این روزها پرم از دلتنگی...پنجره ی اتاقم را که باز میکنم دیواریست استوار
نه دیگر خبری هست از درختی نه خبری هست از گلی...
چند روزی میشود که از سفر حج برگشته ام ... چقدر بزرگ بودی ... چقدر بزرگ هستی و من
به تو که فکر میکنم آرام میشوم و مثل یا کریمی گوشه ای از اتاقم به چیزی خیره میشوم
تا به خواب روم... این روزها بدجور دلتنگم
برایم دعا کنید......