بر چرخ و فلک النگوهایم سوار میشوی و به کودکی هایت سفر میکنی
بالا میروی... نزدیک بادبادک ها
سینه ریزم را که میبنی نخ بادبادکت را رها میکنی و از کودکی ات دور میشوی
مردانه به من عشق میورزی....مردانه به سینه ریزم نگاه میکنی
و از یاد میبری که چقدر کودکی هایت را دوست داشتم
که چقدر کودکی هایت را دوست داشتی
روی زانوهایم دراز میکشی
و با هر تکان مادرانه ی پاهایم از کودکی ات دورتر میشوی .... بیدار تر هم...
لالایی ام را که میشنوی زمانیست که کودکی ات را از یاد برده ای
و با بوسه ای ... مردانه کنار موهایم به خواب میروی.
غزل....
متراکم شده در کاشی چشمان ترم
طرح بغضی که چنین کرده مرا خون جگرم
آه خود را دگر از آینه پنهان کردم
چونکه آیینه در آیینه شده دور و برم
عقل فرموده اطاعت کنم از موعظه اش
از خیالات دلم با تو ولی بی خبرم
خرمن موی من و شعله ی هر بوسه ی تو
آتشی کرده به پا باز دل خیره سرم
چین پیراهن من شد وطن تو اما
من گمگشته به آغوش تو محتاج ترم
عشق هم از شعف ما به شگرف آمده است
عاشقت هستم و در راه تو خم شد کمرم